در این نوشتار بر آنیم گوشه ای از دریای بیکران علم مولایمان گل هشتم بوستان محمدی(ص) را بنماییم،هر چند که قطرهای از دریای بیکران معرفتشان نیز به حساب نمی اید.امامان پاک ما عليهم‏السلام هرگز مکتب نرفته و پاي درس استادي ننشسته‏اند؛ اما با اين حال به خواست و اراده‏ي الهي بر تمام علوم و مجهولات عالم آفرينش اطلاع و آگاهي دارند. علم آنان سرچشمه در اقيانوس بيکران علم الهي دارد. امام عليه‏السلام با علم خود نه تنها مخالفان را مجاب و خاموش و سرافکنده مي‏ساخت، بلکه مشتاقان و شيفتگان علم و ايمان را نيز مجذوب ساخته و به راه راست هدايت مي‏کرد.  
مأمون در سياست رياکارانه‏ي خود عليه امام، توطئه‏هاي ديگري نيز انديشيده بود. او که از عظمت مقام معنوي امام در جامعه رنج مي‏برد، مي‏کوشيد با روبرو کردن دانشمندان با آن حضرت و به بهانه‏ي بحث و مناظره‏ي علمي و استفاده از دانش امام، شکستي بر آن گرامي وارد سازد تا شايد به اين وسيله از محبوبيت او در جامعه بکاهد و در نظر مردم امام را بيمايه و بي‏مقدار سازد. اما اين خدعه و مکر مأمون نتيجه‏اي جز افزايش عظمت امام و شرمساري مأمون نداشت. آفتاب دانش الهي امام در مجالس علمي چنان مي‏درخشيد که خفاشي چون مأمون را هر بار در آتش حسد کورتر مي‏ساخت.  


 شيخ صدوق فقيه و محدث بزرگوار شيعه که پيش از هزار سال قبل  
 مي‏زيسته است، مي‏نويسد: مأمون از متکلمان گروههاي مختلف و گمراه، افرادي را دعوت مي‏کرد و حريص بر آن بود که آنان بر امام غلبه کنند و اين به جهت رشک و حسدي بود که نسبت به امام در دل داشت. اما آن حضرت به کسي به بحث ننشست، جز آنکه در پايان، او به فضيلت امام اعتراف کرد و به استدلال حضرت سر فرود آورد. 
نوفلي مي‏گويد: مأمون عباسي به فضل بن سهل فرمان داد سران مذاهب گوناگون، کساني چون جاثليق و رأس الجالوت و بزرگان صائبين و هربذ اکبر و پيروان زرتشت و نسطاس رومي و متکلمان را جمع کند.  
جاثليق، رئيس روحانيون مسيحي؛ رأس الجالوت، رئيس علماي يهود؛ هربذ، قاضي آتش پرستان؛ نسطاس، پزشک رومي؛ صائبين، ستاره پرستان يا فرشته‏پرستان که افرادي دانشمند يا متکلم بودند که در علم عقايد مهارت داشتند.  
فضل، افراد فوق را گرد هم آورد.  
مأمون به وسيله ياسر متصدي امور امام رضا عليه‏السلام از حضرت تقاضا کرد در صورت تمايل با سران مذاهب سخن بگويد و امام پاسخ داد که روز بعد حاضر خواهد شد. چون ياسر بازگشت، امام به من - نوفلي - فرمود: اي نوفلي! تو عراقي هستي و عراقي هوشيار است. از اين که مأمون مشرکان و صاحبان عقايد را گرد آورده است، چه مي‏فهمي؟  
عرض کردم: فدايت شوم. مي‏خواهد شما را بيازمايد و ميزان دانشتان را بشناسد.  
فرمود: آيا مي‏ترسي آنان دليل مرا باطل سازند؟  
گفتم: نه، به خدا سوگند، هرگز چنين بيمي ندارم واميد دارم خدا تو را بر آنان پيروز گرداند.  
فرمود: اي نوفلي! دوست داري بداني مأمون چه وقت پشيمان مي‏شود؟  
به عرض رساندم: آري.  
فرمود: آنگاه که من بر اهل تورات با توراتشان، و بر اهل انجيل با انجيلشان؛ و بر اهل زبور بازبورشان، و بر صائبين با زبان عبري خودشان، بر هر بذان با زبان پارسي و بر روميان با زبان خودشان، بر اصحاب مقالات با لغت خودشان استدلال کنم. هر دسته‏اي را محکوم کند و دليلشان را باطل سازم تا آنجا که دست از عقيده و گفتار خود بکشند و به گفتار من گرايش پيدا کنند، مأمون در مي‏يابد مسندي که بر آن تکيه کرده است حق او نيست. در اين هنگام مأمون پشيمان مي‏گردد.  
سپس حضرت فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم...  
بامداد ديگر امام به مجلس آنان رفت. رأس الجالوت عالم يهودي گفت: ما از تو به جز از تورات و انجيل و زبور داود و صحف ابراهيم و موسي نمي‏پذيرم.  
روشن است که اين عالم يهودي به انجيل ايمان نداشت، ولي به آن آشنا بود و مي‏خواست از اين راه نيز امام در حضور مسيحيان بيازمايد، لذا تقاضا کرد که امام به انجيل نيز استدلال کند.  
حضرت درخواست عالم يهودي را پذيرفت و با آنان به تورات و انجيل و زيور براي اثبات پيامبري پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم به تفصيل استدلال فرمود. همگي آن گرامي را تصديق کردند. با ديگران نيز بحث کرد و چون همه‏ي خاموش ماندند و فرمود: اي گروه! اگر در ميان شما کسي مخالف است و پرسشي دارد بي‏شرم و بيم، آن را بيان کند.  
عمران صابي که در بحث و علم کلامي بي‏نظير بود گفت: اي دانشمند! اگر نه اين بود که خود به پرسيدن دعوت کردي، پرسشي نمي‏کردم. زيرا من به کوفه و بصره و شام و جزيره رفتم و با متکلمان آن سرزمينها سخن گفتم. کسي را نيافتم که وحدانيت خداي را بر من ثابت کند.  
امام عليه‏السلام به تفصيل برهان اثبات خداوند يگانه را براي او بيان فرمود. عمران قانع شد و عرض کرد: سرور من! دريافتم و گواهي مي‏دهم که خدا چنان است که شما فرمودي و محمد صلي الله عليه و آله و سلم بنده‏ي اوست که براي هدايت  
و با ديني درست برانگيخته شده است.  
آنگاه عمران به قبله رو کرد و به سجده افتاد و اسلام آورد.  
متکلمان چون سخن عمران صابي را شنيدند ديگر چيزي نپرسيدند. در پايان روز مأمون برخاست و با امام عليه‏السلام درون خانه رفتند و مردم پراکنده شدند. 
منبع: کتاب برگزیدگان ، جلد 
2


برچسب‌ها:

تاريخ : شنبه 13 تیر 1394 | 11:30 | نویسنده : ahoonavaz | ارسال نظر(1)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • پارس لینک